|
چند وقته شدم مث آتشفشان که یه لرزش کوچیک میتونه باعث فورانش بشه دیروز یه چیزی گفتی که خیلی بهم ریختم حرفی که زدی کل وجودمو سوزوند تنها چیزی که باعث میشد به زندگی یه جور دیگه نگاه کنم و بتونم دوسش
داشته باشم واسه تو بود خیلی دلم گرفته دیشب خیلی گریه کردم فهمیدم که همه ی تلاشام بی فایده بوده فهمیدم که نمیتونم بهت کمک کنم
فهمیدم بودن و نبودن من توی زندگیت فرقی با هم نداره کاش میشد زندگی کردن اجباری نبود کاش حق انتخاب داشتیم واسه زندگی تو
این دنیا که نه توش لذت واقعی و پایدار وجود داره نه آرامش موندگار ترسم دلم هیچیه این دنیا رو نمیخواد دلم میخواد برم و پشت سرم و هم نگاه
نکنم
چند روز پیش داشتم بهش نگاه میکردم یاد این افتادم که تورو از اون خواسته بودم اما اون موقع اصلا فکر نمیکردم هم تو رو بهم بده هم کاری کنه که باهاش همسایه شم من هیچوقت به یادش نبودم همیشه دلتنگیا و ناراحتیهامو براش بردم اما اون همیشه به یادم بود و هوامو داشت.... وقتایی که فکر میکنم هیچکس منو دوست نداره اون میاد توی ذهنم شاید همه ی کسایی که مهره ی مار دارن و گاهی بهشون غبطه میخورم یکی مث اونو نداشته باشن اما جدا از همه ی اینا گاهی بدجوری دلم میگیره بدجوری حس تنهایی میاد سراغم اونوقته که بغض گلومو میگیره و چشمام پر اشک میشه نمیدونم تقصیره منه یا تو اما هر چی که هست زندگی بدون عشق سرد و بی معنیه و من نمیخوام هیچوقت زندگیم بی معنی شه....
دوستداشتم میشد روی یک سن دردامو فریاد بزنم مث قمیشی بخونم : همه عالم میدونستن که بری میمیرم اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی یا مث چاووشی: دل به هرکی دادی از سادگی دادی زندگیتو پای دلدادگی دادی هرجا که دیدی چراغی پر فروغه تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه یا مث شادمهر: تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم..... موندن و سوختن و ساختن همه یادگاره عشقه انتقام از تو گرفتن کاره من نیست کاره عشقه یا مث زانیار: فقط به من بگو چرا مگه دوسم نداشتی ؟؟ من که کاری نکردم چرا تنهام گذاشتی؟؟ یا مث خواجه امیری: بد بودم و بدتر شدم میرم با پاهای خودم میرم نمیدونم کجا آخ کم آوردم بخدا دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمیشدم هرجوری میخواستم نشد از غم یه ذرم کم نشد من موندم و تنهاییهام از دنیا هیچی نمیخوام عاقبت منو نگاه اشتباه پشت اشتباه.... زندگی هنوز هست صفورا هنوز هست تنهایی هاش هنوز هست با دلتنگیها و ناآرومیهاش.... این وبلاگ هنوز هست روزمرمو توش یادگاری میذارم
گاهی میشی مثه یه عروسکه خیمه شب بازی هرکسی هرطوری که دلش میخواد تورو حرکت میده نمیتونی اعتراض کنی فقط باید لبخند بزنی تا بازیشون تموم شه گاهی از عالم و آدم بدت میاد جوری که ازشون بریدی دوستداری زمین دهن باز کنه فرو بری تا هم تو از اونا راحت شی هم اونا از تو گاهی سردیه هوا با سرمای آدما تو رو کلافه میکنه حس میکنی همه وجودت داره یخ میزنه دلت به گذره زمان خوشه به شمارشه معکوسی که داره تورو به سمت روزای گرم میبره روزایی که میتونی از ته دل بخندی میتونی خودت باشی و نقش بازی نکنی میتونی از زندگی لذت ببری
دیروز حالم خوش نبود مث مرده ها شده بودم هیچوقت حس دیروزو نداشتم شاید دیروز هم من بد شده بودم هم اطرافیانم... ولی باعث شد به یه نتیجه برسم اینکه دیگه وقت واسه بعضی از آدما ندارم دیگه فرصتی واسه با اونا بودن نیست وقتی جز دردسر هیچی دیگه واسم ندارن کسایی که هر چی هم بهشون خوبی میکنی و دوستشون داری بازم حاضر نیستن یه ذره فقط یه ذره خودشونو جای تو بذارن یکم به تو اهمیت بدن یکم دنیای تو ... افکار تو واسشون مهم باشه همشون فقط و فقط به فکر خودشونن کسی حاضر نیست به آرامش تو فکر کنه اصلا آرامش نه یه ذره به تو فکر کنه حالتو بپرسه و واسش حالت مهم باشه... دیگه نمیخوام حتی یه دقیقه هم براشون وقت بذارم شاید تنها بشم شاید همین آدمای حبابی هم دیگه واسم نمونن اما حداقل اینطوری آرومم ... دردمو توی همین وبلاگ مینویسم حرفمو همینجا میزنم دیگه هم بودن و نبودن اونا واسم مهم نیست
تا حالا شده حرفاتودلت قلمبه بشه وهیچکس نباشه بتونی باهاش راحت حرفاتوبزنی؟؟ تا حالا شده دلت بخواد راحت و بی استرس بخوابی اما نشه؟؟ تا حالا شده سردت باشه و هیچجوره گرم نیای؟؟ تا حالا شده به جز یه نفر هیچکس دیگه به چشمت نیاد؟؟ تا حالا شده دلت بخواد بخوابی و دیگه بیدار نشی؟؟ تا حالا شده هیچکسو پیدا نکنی که یکم فقط یکم آرومت کنه؟؟ تا حالا شده همه ی زندگی واست بی معنی بشه؟؟ تا حالا شده از سبک بازی های دوستات بدت بیاد و مجبور بشی تنها بری بیای؟؟ تا حالا شده دلت بخواد یه شب یه پیتزای داغ بخوری اما تنهایی بهت نچسبه ونری؟؟
هر روز واسه خودش اتفاقات جورواجور داره اتفاقای خوب و بد ....این دفعه میخوام یکی از این اتفاقارو بدون سانسور بنویسم ... یه روز که سوار اتوبوس بودم و داشتم از دانشگاه برمیگشتم مثل همیشه هندزفری رو گذاشتم تو گوشمو بیخیال دور اطرافم.... میدون راهنمایی رو رد کرده بودیم که چشمم افتاد سمت مردا که یه دفعه با دیدن یه نفر حسابی متعجب شدم اون مرد کسی بود که ۲ روز قبل توی مسیر برگشتن به خونه میخواست باهام دوست بشه همون مردی خیلی با شخصیت به نظر میرسید و بهش نمیومد مجرد باشه و من اونو نزدیک خونمون دیده بودمشو بخاطر اینکه نمیخاستم واسه خودم دردسر درست کنم اونروز کلی راه رفتم تا بلاخره گمم کرد... خیلی عجیب بود که دوباره ۲ روز بعد اونو ببینم از اونجایی که اصلا آدم چشچرونی نبود تا میدون فردوسی هم طرف خانومارو نگاه نکرد و منو ندید دیگه داشتم به خونه نزدیک میشدم که بلاخره متوجه منشد نگاهش عجیب روی من تاثیر میذاشت با اینکه یکسالی بود دیگه هیچکش نتونسته بود روی من تاثیر بذاره و فکرمو مشغول کنه بلاخره به ایستگاه جای خونه رسیدم و هنوزم هندزفری توی گوشم بود وقتی میخواستم پیاده شم اونم اومد کنارم حس عجیبی داشتم پیاده شدم و اونم پشت سرم اومد تا بلاخره رسیدم یه جای خلوت و تاریک شب سردی بود و دستام از سرما بی حس شده بود حتی سختم بود هندزفری رو در بیارم یا حداقل آهنگشو قطع کنم اون اومد کنارمو شروع به احوال پرسی و حرف زدن کرد و من تند تند راه میرفتم وبهش توجهی نداشتم....... بلاخره هر طور بود رسیدم اما خیلی عجیب بود که چرا اون مرد اینهمه فکر منو مشغول کرد با اینکه ازین اتفاقا زیاد پیش میاد.......
روزا خیلی زود زود میگذره اما گاهی همین زود گذشتنش هم واسم مثل دیر گذشتنه شاید واسه اینه که هنوز به اون اصل کاریه تو زندگیم نرسیدم همه ی زندگیم واسم جزو فرعیاته اما یه چیزی هست که اصل زندگیمه اونم تویی دلم میخواد زودتر روزی بیاد که هر موقع دلم میخواد پیشت باشم پیش تو که بهم امید نفس کشیدن میدی تو که آغوشت واسم اوج آرامش و لذته
هر موقع میام اینجا یه چیزی بنویسم هیچی نمیاد تو ذهنم همش درس و مسیره رفت و برگشت به دانشگاه تو ذهنم میچرخه و ترانه های جدید که توی مسیره برگشت گوش میدم حوصلم سر نره... بعضی وقتا یه ترانه هایی هست خیلی فازش بالاست آدم دوست داره چند بار گوش بده بوی عطرت دیوونم کردچشمات ویرونم کرد دیگه دارم میمیرم من توروبغل بگیرم با تو من رو ابرام منو ببوس از لبهام دیگه هیچی نمیخوام تویی تمام دنیام
دانشگاه رفتن شده واسم همه ی زندگیم واسه اینکه هرروز ظهر تا شب دانشگاهم وقتی میام هیچ تایمی واسه کار دیگه ندارم البته این چیزی بود که دنبالش بودم ولی گاهی حتی نمیرسم کارایی که استادا گفتن رو انجام بدم و این خیلی بده البته تا الان که هرطور بوده کارمو تحویل دادم ولی هرروز داره حجمش زیاد تر میشه مخصوصا اگه یه استاده زن داشته باشی که اگه یکم رسمی که کشیدی کج باشه باید بری دوباره بکشی خدایا من باشم واسه ترم ۲ با زن جماعت درسی رو بردارم اعصاب نذاشته هرروز یه چیزی میگه انگار ما از اول بلد بودیم حالا یه شبه باید کاری که میگه رو کاملا درست و دقیق انجام بدیم ولی هرچی باشه این نیز بگذرد.... بدیش اینه هر وقت خسته م همه میگن جا زدی؟ بابا یه انرژی ای بدین یه حرف امیدوار کننده همه بچه ها یه نفر میاد دنبالشون میبرشون میارشون آخرشم دنبال اینن که کلاس کنسل بشه استاد نیاد و ... من که همش میرم یه جا تک میشینم که درس رو با دقت گوش بدم بعدشم کلاس تموم شد بدو دنبال اتوبوس که یه وقت ساعت ۸ شب جا نمونی آخرشم میای خونه و حرفای منفی بافانه و ..... اشکال نداره امیدم به خداست .... راستی امروز عیده چقدر خوب که تعطیل شد امروز و من به کارام میرسم درکل هیچکس اگه با من راه نیومد امام رضا همیشه هوامو داشت حتی وقتی که یادش نبودم ....
نمیدونم چه جوریه که بعضی از آدما خیلی زود با جنس مخالفشون گرم میگیرن و صمیمی میشن خیلی عجیبه آقا طرفو تا دیروز نمیشناختی حالا شده همکلاست یکم رعایت کن یکم جنبه داشته باش همینه که هر جا میری میگن آقاها و خانما جدا بشینن بسکه بعضی افراد بی جنبه و کم ظرفیت تشریف دارن جالبه که تا چند وقت پیش دیده بودم پسرا دنبال دخترا راه میوفتن و میشن حامیه دخترا و واسشون یه کارایی انجام میدن که بعد یه سودی این وسط ببرن حالا میبینم دخترا آویزونه پسره میشن بابا بیخیال دور از اجتماع و روابط متقابل نیستم واسه همینه که اینو میگم دیروز خیلی تو فکر این موضوع بودم به هیچیش کار ندارم هرکسی خودش میدونه ولی خیلی خوب بود آدما یکم تو رابطه هاشون با دیگران حد خودشونو بدونن از همه ی اینا هم که بگذریم تورو عشقه که انگیزه ی نفس کشیدن منی...
یه ماهی بود خیلی ازت دور شده بودم شاید خودخواه شده بودم فقط به فکر خودم بودم خواستم چیزایی که ایده آلمه رو بدست بیارم حتی اگه تو باهام نباشی زیاد بحث کردیم زیاد ترش رویی کردم زیاد کم محلی کردم از احساسم واست نگفتم فقط از خواسته هام گفتم حسرت گذشته ای که تو توش نبودی رو خوردم اما حالا اتفاقی افتاد که دیگه مطمئنم تو تنها کسی هستی که من توی زندگیم دارم و بودن تو کنارم مهمترین چیزه خیلیا نزدیکم بودن و خیلی حرفا زدن اما وقت وقتش منو تنها گذاشتن و رفتن پشت سرشونم نگاه نکردن کسایی که میگفتن همیشه حامی من میمونن .... اما تو حتی اگه باهات بداخلاقی کنم قهر کنم لجبازی کنم بازم دوستم داری بازم کمکم میکنی بازم باهام مهربونی و پیشم میمونی.... دوشنبه خواستم ببینمت و بعد یه ماه دوباره شدم همون صفورای سابق و خیلی واسم جالبه که تو هم این تغییر منو به خوبی حس کردی فکر کرده بودی دیگه دوستت ندارم قربون اون دل کوچیکت بشم چه قشنگم میدونستی که یه ماهه بغلت نکردمو بهت نگفتم دوستت دارم .... میخوامت واسه همیشه تا آخرین نفس...
دیروز تولدم بود وای فکر کن به همین زودی ۱۹ ساله شدم یادش بخیر پارسال تولدم یکی از بچه های وبلاگی واسم تو وبلاگش جشن گرفته بود امسال که فقط تو و مامان یادتون بود با یکی از خاله ها... در کل سال به سال دریغ از پارسال ... حس خوبی ندارم چون هر روزی که میگذره زندگی سخت تر میشه همه میگن ساختن زندگی دست خودته اما خداییش یکم بیشتر فکر کنی میبینی نه همش دست خودت نیست تو فقط میتونی خوب بودنش رو به خودت تلقین کنی و سعی کنی که اونطوری که میخوای بشه... کاش زندگی و این دنیا یکم قشنگ تر بود یکم خوشی های واقعیش بیشتر بود آره خوشیه واقعی خوشی های الکی و لحظه ای زیاد داریم اما خوشیه واقعیش کمه اگه به من بگن فردا قراره بمیرم فقط استرس دارم چون نمیدونم قراره چی بشه اما یه ذره هم دلم نمیخواد توی این دنیا باشم به هیچیش وابسته نیستم چون همش الکی و پوچه اگه خوشحالی ومیخندی اگه یه نفرو دوستداری اگه داری پله پله تو این دنیا پیشرفت میکنی هیچیش پایدار نیست و شاید یه روز بشه که نه بشه بخندی و نه کسی باشه که دوستش داشته باشی و نه پله ای مونده باشه واسه بالا رفتن ممکنه امروز بخاطره یه سری مسائل خوب باشی و خوبی کنی اما چند وقت بعد بدترین آدم روی زمین باشی همه ی اینا دست خودته اما شرایط و اتفاقاتی که میوفته شاید همه ی اراده ی تورو واسه خوب بودن ازت بگیره گاهی یک اتفاق ساده همه ی رویه ی زندگی تورو تغییر میده هر چی زمان میگذره و دوره های زندگی تغییر میکنه آدم هم با این تغییر دوره ها تغییر میکنه میتونه برعکس چیزی که میگم هم باشه شاید یه نفر بد باشه و با مرور زمان بهترین شه اما هیچی رو نمیشه پیش بینی کرد.... واسه همین گاهی میگم خسته ام آخه نمیدونم چیکار باید بکنم گاهی حتی نمیدونم کدوم کار خوبه و کدوم بد گاهی چیزی که عرفه و چیزی که شرع با هم قاطی میشه کاش میشد آدم یه دفعه متلاشی شه نه روحی ازش بمونه نه جسمی زندگی تو این دنیا ظاهرش آسونه اما واقعیت اینه که نباید هیچیشو سرسری گرفت با یه جمله یه نفر دلش میشکنه با یه حرکت یکی رو مسخره کردی با یه نگاه گناه کردی با یه... خسته شدم ازین جنگ درونی و ازین بلاتکلیفی ...... نمیتونم نسبت به این افکار بی تفاوت باشم نمیتونم بگم بیخیال خودتو اذیت نکن هر چی زمان میگذره بیشتر نگران میشم پر از سوال و تهی از جواب میمونم...
مهر هم اومد و روزگار واسه خودش داره میگذره نمیدونم چی پیش رومه یکم بگی نگی خسته ام.... راستی بازیه مافیا رو هم بعد دو ماه تموم کردم الان موندم بی بازی البته بازی کبرا ۱۱ هستش ولی دلچسب نیست.... حرف تو دلم زیاد دارم اما الان هیچی واسه گفتن ندارم احساس میکنم زمان خیلی سریع میگذره البته درباره ی گذرش هیچ نظری ندارم یکم انگاری ذهنم درهم شده اینم یه پست همینطوری .....
دیروز با یکی از دوستای دوره ی راهنماییم صحبت میکردم خیلی با هم صمیمی بودیم خیلی زیاد.... چون رشته ها و مدرسه هامون فرق داشت دیگه ندیدمش فقط پارسال واسه امتحان نهایی ها توی اتوبوس بعد سه سال دیدمش دیروزم که بعد یک سال تونستم تلفنی باهاش حرف بزنم اینهمه فاصله واسه این بود که ازش شماره ای نداشتم اونم شمارمو گم کرده بود تموم دیروز درگیر خاطرات با این دوستم و اونروزا شدم که چقدر روزای خوبی بود یادم افتاد که منو واسه داداشش میخواست از همون موقع دیشبم گفت هنوز ازدواج نکرده و دارن واسش میرن خواستگاری یادش بخیر ما هم چه خاطر خواهایی داشتیم ها داداشش هم خداییش خوشگل بود..... دیروز تقریبا احوال همه ی دوستامو پرسیدمو فهمیدم که کی چی قبول شده شانس من هیچکس معماری نبود.... فردا هم باید برم ثبت نام همه ی مدارک رو هم آماده کردم که صبح دیگه با خیال راحت کیفمو بردارمو برم خیلی خوشحالم که دیگه از دست مدرسه رفتن راحت شدم دیروزم خاله هامو دیدم کلی خوشحال شدن قبول شدم کلی بهم تبریک گفتن منم کلی ذوق کردم
امروز رفتم مدرسه و همه مدارک لازم واسه ثبت نام رو آماده کردم دیروز هم رفته بودم تو سایت دانشگاه ببینم چه شکلی هست و چیا داره و عکسای استادامونو نگاه کردم که خدارو شکر اکثرشون مرد هستن و از بابت نمره گرفتن خیالم راحت شد همه ی عکسای دانشگاه رو نگاه میکردم و ذوق میکردم خوشحالم چون با وجود شرایطی که داشتم بازم دانشگاه قبول شدم.... امسال درسای پیش رو مجبور شدم یه قسمتاییش رو غیر حضوری بخونم تا خرداد من داشتم امتحان پیش میدادمو درسای پیش رو میخوندم از یه طرفم واسه کنکور نه کتاب خریده بودم نه کلاس کنکور رفتم نه یه آزمون شرکت کردم فقط و فقط ۹ روز واسه کنکور تونستم بخونم.... همه میگفتن قبول نمیشم اما من امید داشتم تازه شرطی رو که با یکی از فامیلا گذاشته بودمو هم بردم خوشحالمو یکم نگران آیندم آینده ای که باید تنهایی بسازمش و امیدم به خداست خدا تنها حامی و پشتیبانیه که دارم اگه خدا هم یه روز تنهام بذاره دیگه هیچکسو ندارم.. پ.ن: شعر خوبی میخونه قمیشی: بی خیال حرفایی که تو دلم جامونده بیخیال قلبی که اینهمه تنها مونده
تا دیشب همه ی وجودم پر از استرس بود مخصوصا وقتی که توی اخبار اعلام کردن امروز نتایج نهایی میاد زمان واسم به کندی میگذشت و دائم توی سایت سازمان سنجش بودم که تا اعلام کردن ببینم قبولم یا نه تا ساعت ۱ شب خبری نشد و من اصلا خوابم نمیبرد اما هر طور بود سعی کردم تا ۷ صبح بخوابم و با چندین بار بیدار شدن بلاخره ساعت ۷ رفتم توی سایت و دیدم که قبول شدم آخ جون همونی که دوست داشتم معماری قبول شدم خوشحال شدم اما میدونستم که اطرافیان خوشحالی منو درک نمیکنن واسه همین خیلی خوشحالیمو بروز ندادم اما به تو و مامان زنگ زدم گفتم با اینکه میدونستم عکس العمل دوتاتون چیه در کل تو این راه تنها بودم نه کلاس کنکور رفتم نه آزمون دادم با شرایطی هم که داشتم فقط ۱۴ روز واسه درس کنکور خوندم به همه هم میگفتم امسال واسم دست گرمیه .... به قول مامان تا روز آخر هم مهمونی رفتم هم عروسی..... خب پس معلومه که خوشحالیم خیلی هم بجاست و حرفای دیگران هم اهمیتی نداره.... حالا این وسط وقتی میخواستم شماره مامانو با تلفن خونه بگیرم اشتباه گرفتم و سری قطع کردم شانس من حالا طرف یه پسره است که هی داره زنگ میزنه رفته رو اعصابم رفتم همه تلفنارو کشیدم حالا اینقدر زنگ بزنه جونش دراد خب اینم از امروز ۲۸ شهریور هم باید برم ثبت نام ایشاالله راهشم دوره وااااااااااااااااااایییییییییی کی بره اینهمه راهو من که میرم تا آخرشم هستم برسه روزی که دکترای معماری بگیرم............. خودم به خودم امید میدم |
About
Home
| |||||