X
تبلیغات

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 53040







بعضی وقتها اینقدر اطرافیانم با حرفاشون زخم زبون و نیش و کنایه دارن که دلم میخواد فقط دور باشم ازشون  

دلم میخواد برم یه جا که همه غریبه باشن غریبه ها هرجوری هم که باهات رفتار کنن تهش میگی طرف 

غریبه بود اما از حرفهای خانوادت بکشی خیلی سخته  

یه بار حالتو نمیپرسن فقط ازت توقع دارن توقعهای بی جا  

هرچی میخوای احترامشون نگه داری چیزی نگی میبینی هرچی دلشون میخواد بارت میکنن اما من بازم  

چیزی نمیگم چون اگه بخوام بگم دیگه هرچی توی این مدت سرم دادن و میگم 

نمیدونم چرا اونا که اینقد بلدن واسه من حرف بزنن نصیحت کنن و بگن اینکارو بکن اینکارو نکن خودشون  

وظایفشون رو درست انجام نمیدن خودشون اینقد غافلن که اصلا حال و روز منو نمیدونن   

 چند وقتیه هرچی میگن و هر کاری میکنن فقط واگذار کردم به خدا 

دلم میخواد برم دیگه نبینمشون هیچوقت حتی باهاشون حرف هم نزنم دیگه خستم کردن تا کی باید  

تحملشون کنم هیچی نگم  

[ پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ صفورا ]

هر چی بیشتر پیش میرم اتفاقایی میفته که داغون ترم میکنه یه جورایی با چیزای جدید مواجه میشم 

دلم میخواست با آرامش زندگی کنم همیشه دنبال آرامش بودم انگار هرچی بیشتر سعی کردم 

بهش برسم ازش دورتر شدم 

هرچی جلوتر رفتم آدمایی رو دیدم که میتونن از حیوون هم پست تر باشن  

نمیدونستم زندگی اینقد میتونه کثیف باشه حداقل فکر میکردم نزدیک من این اتفاق ها نمیفته 

من که همیشه نیتم پاک بود چرا باید با این چیزا روبرو شم چرا نباید یه آرامش خیلی عادی رو 

داشته باشم  

دلم میخواد همه اطرافیانمو ترک کنم برم یه جا که هیچکس منو نشناسه اینقد که این اطرافیان 

به سرم دادن ازشون خسته ام از همشون بیزارم...

[ پنج‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ صفورا ]

اینجا خیلی سوت و کور شده  

خودم هنوز اینجا خلوتگاهمه و دوستش دارم هنوز میام پست های قبلیمو میخونم فاصله ی بین هر پست زیاد  

شده  

اما عجیبه که حال من همونه و تغییری نمیکنه به خودم افکار منفی تلقین نمیکنم سعی میکنم بیخیال باشم 

نسبت به مشکلات و سختی ها با صبر و حوصله باشم اما وقتی همه جوره تمام زندگی منو تحت الشعاع داره  

 من نمیتونم کاری کنم نمیتونم حالمو خوب کنم شرایط روی همه تصمیماتم تاثیر داره و این شرایط رو  

من نمیتونم تغییر بدم چون دست من نیست  

[ پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ صفورا ]

گاهی حس میکنم توی زندگی خیلی تنهام  و اطرافیانم خیلی ازم دورن 

انگار هیچکس نیست وقتی که همیشه باید واسه همه چیز بجنگم و هیچکس حتی حالمو نمیپرسه  

همه ی سعیمو میکنم که هر کاری از دستم بر میاد واسه همه انجام بدم اما نوبت به خودم که میرسه همیشه 

تنهام  

خیلی وقته که دیگه منتظر نیستم این تنهایی از یه جایی کم بشه اما دیگه این ادامه دادن واسم بی معنی  

شده وقتی آخرشو نمیدونم 

همه زندگی داره حس اجبار پیدا میکنه وقتی دارم کل روزهام جوری زندگی میکنم که اصلا خواست خودم نیست 

کاش اگه نمیشه تغییرش داد حداقل میشد تمومش کرد دیگه نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم 

خستگیه این اجبار بدجوری داره سنگینی میکنه  

 

[ شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 04:09 ق.ظ ] [ صفورا ]

حسم نسبت بهت خیلی کمرنگ شده دلتنگ شدن و دوست داشتن و با تو بودن کنار گذاشته شده  

باعثش هم خودتی نمیدونم چرا هیچوقت نمیخوای کاری کنی که درست شه کاری کنی که  

نشونی از دوست داشتن دلبستگی و حداقل اهمیت دادن توش باشه  

همیشه حس تنهایی همرا با عذاب باهام باشه 

هر دوره از زندگی باعث عذابهایی بود که همیشه  ادامه داشت و تموم نشد فقط شکلش عوض شد 

شدتش بیشتر شد دیگه نمیگم چرا من!؟ فقط میگم کی تموم میشه!؟  

نمیخوام باشم در حالیکه بودنم هیچ ارزشی نداره   

نمیدونم چرا همیشه خواستی حس تنفرو توی وجودم پرورش بدی الان دیگه از خیلی چیزا زده شدم 

خیلی اتفاقها واسم پر از درده پر از حسرت پر از تنفر و سیاه  

چیزایی که رنگشون پررنگ بود واسم اما الان یا بیرنگن یا سیاه 

حتی بهم فرصت نمیدی که فراموش کنم چون بلافاصله تکرارش میکنی  

سوالم ازت اینه که چی با خودت فک کردی که زندگی یه نفرو خراب کردی و هنوزم داری ادامه میدی 

بدون پشیمونی بدون شرمندگی خیلی حق به جانب   

از ته دل میگم کاش هیچوقت نبودی هیچوقت

[ سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ صفورا ]

چند وقته فکرمو خیلی مشغول کردی به راحتی میتونم بگم یه چن سالی بود فراموش کرده بودم  

همه ی اتفاقایی که باعث شد من کودکیم نابود بشه و به دنبالش این بشه نوجوونی و جوونی من 

به همین راحتی همشو مدیون توام تویی که ذره ای از کارایی که کردی عذاب وجدان نداری 

تو که حتی حاضر نیستی الان کاری کنی که بفهمم کودکیم نابود شد واسه حس پلیدی که داشتی 

عوضش الان هستی اگه یه زمانی به قول خودت کمکت کردم هستی الان که حداقل در حد یه غریبه 

دلت برام بسوزه 

خیلی راحت توی شب زمستونی منو وسط خیابون پیاده میکنی برم هیچیش هم برات مهم نیس 

حتی تلفن زدنت حرف زدنت توش نشونی از احوال پرسی ساده و معمولی هم نیس  

حتی در حد یه غریبه هم نیستی همه چیزو خراب کردی و بیخیالی فک میکنی هیچی نشده 

کاش یه غریبه بودی که پروندت کلا بسته میشد و دیگه اثری ازت نمیموند اونوقت میگفتم 

یه غریبه بود که منو به این روز رسوند نکه هر دفعه که ببینمت داغون بشم از رفتاره سرد و 

غریبه وارت از همه بدتر نتونم هیچی بگم  

همه ی این افسردگی و ناامیدی رو مدیون تویی هستم که که روحمو کشتی هیچکس نفهمید  

وقتی یادت میفتم دیگه اصلا از رفتاره غریبه ها ناراحت نمیشم چون میگم کاری که تو کردی  

هیچ غریبه ای با من نکرد و نمیکنه

[ چهارشنبه 11 دی‌ماه سال 1392 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ صفورا ]

[ شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ صفورا ]

مـن ایــنم..

مـن همون دیوونـه ام که هیچوقـت عــَوض نمیشـه ...

همون کـه همـه باهاش خــوشحالن اما کسی باهاش نِـمی مونـه ...

همون کـه اونقـدر یـه آهنـگــ رو گوش میـده کـه از ترانـه گرفتــه تا ریتــم و خواننـدش  
 
مُــــتنفر بشـه ...

همون کـه هـق هـق همـه رو بـــه جون دل گوش میــده امـا خـودش بغضـاش رو زیــر بالـش  
 
مــیتـرکونـه ...

همون کـه همه فکــر میکنن سختـه، سنگـه اما بـا هـر تلنــگری مــــیشکنـه ...

همون کـه مواظبــه کسی نــاراحت نشـه امـا همــه نــاراحتش میکنن ...

همونـی کـه تکیــه گاه خوبیــه امـا واسش تـِکیــه گاهی نیس ...

همونـی کـه کلی حَـــــرفــ داره اما همیشـه ســاکتـــه ...

همون کـه سعی میکنــه کسی رو اذیت نَــــکنــه اما همــه اذیتش مــــیکنــن ...

همون کـه همیشـه همـه رو مـــیخنـدونــه و میخنــده امـا تــه دلــش هیچـوقتــ شاد نیست...

همونـی کـه فقط تظاهر بــه خــــوشبختی داره...
[ پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ صفورا ]

آخرین دلخوشی من سه تا بچه گربه بودن که توی انباری خونمون دنیا اومده بودن   

هرروز که بیدار میشدم اول به اونا سر میزدم هر وقت هم که برمیگشتم خونه اونا منو  

سرگرم میکردن تازگی یاد گرفته بودن از پله بیان بالا با اینکه اومدنشون مساوی شد با  

خشک شدن  گلدونام از بس به ساقه و برگش دست زدن و من خونه نبودم  مخصوصا  

یکیشون که از همه  شیطون تر بود و خیلی دوسش داشتم  

همیشه میرفتم تو حیاط با چشماش دنبالم میکرد  

هر وقت میرفتم تو زیر زمین میومد از دمه در سرک میکشید  

گاهی که خیلی دلم میگرفت وقتی میومد رو بالکن درو باز میکردم بیاد تو بهش دست  

میزدم نازش میکردم اینقد کوچولو و دوس داشتنی بود و با چشماش که شبیه دکمه بود زل  

میزد به من دلم  میخواست بغلش کنم خیلی سرگرمم کرده بود تا اینکه یه روز دیدم رو  

بالکن نشسته و اصلا از جاش  تکون  نمیخوره  

همش خواب بود تا شب هر بار میرفتم سراغش یه جا نشسته بود بقیه گربه ها هم نزدیکش  

نمیرفتن  واسش  غذا گذاشتم اما  نخورد به سختی از جاش تکون میخورد  

خیلی دلم گرفت گفتم بین اینا چرا باید همونی که من دوسش دارم اینجوری شه  دست خودم  

نبود اشکم  درومد فهمیدم دیگه نمیبینمش این دلخوشی هم واسم نموند فرداش رفته بود تو  

انباری دیگم  بیرون  نیومد و حسابی  اشکمو دراورد 

 سرگرمی و دلخوشی من دو ماه بیشتر نموند هنوزم وقتی میرم توی حیاط دلم براش تنگ  

میشه  بعد مدتها  دلم به یه چیزی خوش شده بود که بخاطرش برمیگشتم خونه 

بعدا فهمیدم بخاطر سم پاشی که توی محله انجام شده مرده 

[ سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ صفورا ]

دوباره بلافاصله بعد فارغ التحصیلی دانشگاه قبول شدم  

گواهینامه هم با امتحان اول قبول شدم  

اما دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه دیگه از ته دل نمیخندم کسی که پر از انرژی بود و دنبال لذت و  

آرامش حالا دیگه حتی دلیلی واسه زندگی نداره حتی نمیدونه داره واسه چی ادامه میده  

یه آدم گوشه گیر و منزوی که به همه چیز بی تفاوته و دیگه حسی مثل دوست داشتن واسش  

غریبست چون همیشه هر چیزی رو که دوست داشت زدن توی سرش و به همه علایقش توهین  

کردن اینقد کوچیکش کردن خردش کردن که حس میکنه همه وجودش بی دلیله  

مثل یه روبات که اگه داره کاری هم انجام میده رو اجبار دیگرانه کاری رو از روی اختیار و  

علاقه نمیذارن انجام بده  

حتی دیگه دلم برای چیزی تنگ نمیشه روز به روز بدتر میشه بدون اینکه بشه کاری کرد براش 

ضغیف شدم دارم از بین میرم نمیبینی حیف که هیچوقت نخواستی ببینی 

زندگیم توی پوچی غرقه  

اینهمه بدی رو حتی نمیشد تصور کرد  

کاش میشد برم حالا که انصراف دادنی در کار نیست حداقل دور بشم اینقد دور که دیگه حتی نقطه  

ی سیاهی هم ازت دیده نشه  

[ دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ صفورا ]

مثل همیشه این روزهام دارم پیش میرم اونم با برنامه  

پیش رفتنم سراسرش پر از تنهاییه یه تنهایی محض  

اطرافیانم از حالم بی خبرن یا ازم دورن یا اونقد سرگرم خودشون که دیگه بندرت حتی یادم میکنن 

گاهی حتی یه تکیه گاهه سست هم وجود نداره که دلم بهش خوش بشه  

اغراق نیست اگه بگم گاهی حتی توان راه رفتن هم ندارم اگه بگم دیگه با بند بند وجودم خستگی رو حس میکنم 

با اینهمه هر روز دارم مبارزه میکنم هر روز ادامه میدم خودمو مجبور میکنم که پیش برم

همیشه به گذر زمان فک میکنم شاید زمان خیلی چیزهارو تغییر بده شاید یه روز برسه بلاخره بگم تونستم به  

راحتی رو پای خودم بایستم و نبود پشتیبان و آرامش رو حس نکردم 

بگم دیگه تموم شد هر چی هم بد کردی بهم تونستم با همش کنار بیام بگم با همه ی موانعی که سر راهم  

گذاشتی  تونستم خودمو به خط پایان برسونم  

توو این راه پر مانع داری عذابم میدی اما چاره ای جز پیش رفتن ندارم

[ سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ صفورا ]

شاید امروز آخرین باری بود که دیدمت روزای اولی که اومدم شرکت نه از محیطش خوشم اومد نه از آدماش 

اما اولین برخوردی که با تو داشتم واسم خیلی دوستداشتنی بود اولین نفری بودی که توی محیط کار به من  

گفتی خانوم مهندس  

از همون اولین برخورد احساس خیلی خوبی بهت داشتم  

خیلی دوس داشتم بیشتر با تو همکاری کنم اما خب خیلی کم پیش میومد  

برعکس بقیه سرت تو کار خودت بود تا همین امروز که آخرین روزی بود که تو شرکت کار میکردم نمیدونستم که  

این حس خوب برای چیه 

امروز واسم جالب بود خیلی رو حلقم زوم کرده بودی فک کنم تا حالا ندیده بودی دستم کنم  

امروز روز آخر کارآموزی بود و تو همه ی تلاشتو کردی تا رییس شرکت همه ی ساعتای کارآموزیمو کامل بزنه و  

نمره ی 20 بهم بده ازین کارت خیلی تعجب کردم خاطره ی خوبی ازت واسم موند مخصوصا با شوخی و  

خنده ی آخر...  

این روز آخر همه ی کسایی که باهاشون کار کرده بودم خوب جواب همکاریمو دادن و اصلا یه ذره هم براشون  

اهمیت نداشت و تا لحظه آخر هم دلشون میخواست بیگاری بکشن و به فکر خودشون باشن اما تو بهم فهموندی  

که این حس خوبی که بهت داشتم بی دلیل نبوده و تو واقعا با معرفت و قدر شناسی و به معنای واقعی انسانی...

کم پیش میاد از کسی خوشم بیاد خیلی دلم میخواست از حسم باخبر باشی اما متاسفانه هیچوقت اینجور مواقع  

نتونستم با خجالتم مبارزه کنم به هر حال هر جا هستی خوش باشی دلم برات تنگ میشه

[ چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ صفورا ]

این روزها بیشتر دارم با یه موضوع کنار میام اونم اینه که با داشته هام زندگی کنم

یه جورایی گاهی فک میکنم آدم واسه نفس کشیدن هم باید پول بده

شاید نباید من این حرفو بزنم اما زود تنها شدم زود مسئولیت خیلی کارا رو دوش خودم افتاد

همش باید حساب کتاب کنم دوس ندارم اینکارو کنم اما جالبه هر برنامه ای که میخوام واسه زندگیم بریزم

همش به همین موضوع برمیگرده

یه چند وقتی بود تونستم یکم خودمو ازین حساب کتابها دور کنم البته اینم مدیون آدمی هستم که فک نکنم

مث اون دیگه کسی وجود داشته باشه توی دنیایی که همه دنبال منافعشونن اون دنبال آرامش من بود!!!!

هیچوقت دربارش اینجا نگفتم اما اون باعث شد یه مدت استرس یه سری مسائل رو نداشته باشم باعث شد

یکم بتونم راحت تر زندگی کنم

ولی خب الان دیگه نیس دلم واسش خیلی میسوزه آخه چرا یه دفعه همه مشکلات باید بهش رو بیاره حقش

این نبودهرکاری هم بکنم نمیتونم فراموشش کنم اما با اینکه به قول خودش از اسب افتاده از اصل نیفتاده اما

من دیگه نمیخوام رو کمکش حساب کنم چون من که در قبال اونهمه محبتش هیچکار نتونستم براش بکنم 

به هر حال اون مدت تموم شد و من دوباره همون صفورام با همون مشکلات ولی این بار میخوام فقط و فقط با

داشته هام زندگی کنم

[ سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ صفورا ]

تو میخندی... حواست نیست 

من آروم میمیریم  .....

چه جذابی چه گیرایی .....

چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد  

تنم میلرزه و میری حواست نیست

حواسم هست و میمیرم حواست نیست  ......... 

.

همه ی زندگیم توی بی حسی قرار داره نه حس درد دارم نه حس خوشحالی 

همه چیز یه تکراره داره فقط میگذره بدون هیچ احساسی 

یادم رفته خواسته هام رو یادم رفته آرزوها و افکاره آینده رو  

نیستی نه تو نه هیچکس دیگه  

تنها سایه ای ازت هست که سیاهیش باعث میشه روبرومو حتی نبینم 

اما راضی ام چون تو خوشحالی تو آرومی  

شبهام پر تنهایی و روزهام پر از حرفای نگفته   

همیشه بی صبرانه منتظر آخرش بودم الان رسیدم آخرش و فقط یه دلتنگی واسم مونده  

با یه مشت خاطره  

مث یه سراب بودی که همیشه دنبالت بودم حالا که بهت رسیدم فهمیدم فقط یه تخیل بودی 

کاش یه تخیل باقی میموندی و تا آخر عمر دنبالت میبودم بهتر ازین بود که نصفه ی عمر  

برسم آخر راه  

[ دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ صفورا ]

خریت حدی داره اما من به کمال رسوندمش دیگه فرض کن خودت خریت در چ حد  

که تو بتونی زل بزنی توو چشمام و بگی اگه الان میخواستم انتخاب کنم تورو انتخاب  

 نمیکردم  آره حق با تویه  اینم مزد منی که عشقم بهت بی قید و شرط بود  

میخوام بگم خاک بر سر من که اینقد خر بودم و نفهمیدم که لایق عشق نیستی اینقد  

 نسبت  بهم بی تفاوت و بی اهمیت بودی و اما حماقت من همیشه ادامه داشت

هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر بهم ثابت میکنی که عشقم نسبت بهت حماقتی بیش  

نبوده حیف که هیچوقت نفهمیدی و نمیخوای بفهمی   

[ جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ صفورا ]

نمیدونم اشکال از کجاست اما نوروز امسال و تعطیلاتش اصلا مثل سالهای  

قبل واسم جذاب و خوشحال کننده نیس اصلا حس انجام هیچ کاری رو ندارم  

حتی ازینکه تعطیلم و میتونم خوش بگذرونم هم استفاده نمیکنم و خوشحال نیستم مثل  

بقیه روزهایی که گذشت واسم کسل کننده ست و یه جورایی مثل همونها فقط دارم  

تحملش میکنم  

سالهای پیش همیشه از این تعطیلات لذت میبردم و شاد بودم اما امسال حال و هوام  

مثله روزهای قبل شده و اصلا عجیب دمقم و نسبت به همه چیز بی اهمیت  ... 

با اینکه میدونم نوروز که تموم شه دوباره یه عالمه کار میریزه سرم و وقتی واسه  

 استراحت و خوش گذرونی نمیمونه اما بازم هیچ حسی ندارم که بخوام خوشحال  

باشم  و از این فرصت واسه تفریح یا حتی استراحت استفاده کنم!!  

خیلی بده که نه انگیزه ای دارم و نه دلخوشی ای اما فقط مثل یه آدم آهنی تلاش  

میکنم فقط واسه اینکه روزهام پر بشن واسه اینکه زنده ام و نمیشه هیچکار نکنم!  

کاش میشد به خدا بگم:خسته ام میخوام بخوابم دیگه بیدارم نکن....

[ دوشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ صفورا ]

نمیدونم واسه چی امروز تا دکمه کانکت رو زدم وبلاگ تو اومد توو ذهنم اما بازم  

بعد یه سال هنوز آپ نکرده بودی یادم اومد یه وبلاگ بود که همیشه با اشتیاق بهش  

سر میزدی و واسه تک  تک پستاش کامنت میذاشتی رفتم توو اون وبلاگ و مثل  

دیوونه ها کامنتایی که واسش گذاشته بودی خوندم همیشه جزو نفرای اول بودی  

که واسش کامنت میذاشتی یاد خودم افتادم که همیشه نفر اولی بودم که پستاتو میخوندم  

و نوشته هات واسم مهم بود بین اونهمه پست و مطلب همیشه آرزوم بود یه بار فقط یه  

بار واسه من بنویسی یه بار از من بگی یه خاطره ی کوچولو یه یادگاریه کوچیک  

درباره ی من ...اما هیچوقت این اتفاق نیفتاد با اینکه همیشه حتی الان که خیلی  

ازون موقع گذشته موضوعه وبلاگم تویی تو که هیچوقتم اینجا سر نمیزنی توی  

زندگیم هیچوقت هیچکس اندازه ی تو واسم  مهم نبود خاطراتی که تو واسم گذاشتی  

 هیچوقت یادم نمیره.... 

کاش بجای اینکه بهم بگی دوستت دارم  دلم واست تنگ شده بهم میگفتی  

نسبت بهت بیتفاوتم میگفتی واسم اهمیت نداری...!!   

کاش حسی که بهم داشتی فقط یه هوس زودگذر نبود هنوزم واسم سواله که تو  

چی داشتی که اونقد واسم مهم بودی چی داشتی که همیشه دلم میخواست لحظه هامو  

با تو بگذرونم چی داشتی که بقیه ندارن چی داشتی که با رفتنت همه ی عشق و  

احساس منو بردی و زندگیم شد یه تکرار....خیلی سعی کردم یه نفر دیگه رو  

جایگزینت کنم اما نشد چون اون یه نفر تو نبودی فقط تو میتونستی منو آروم کنی... 

خاطرات شیرین و آرامش مطلق همیشه وقتی بود که تو بودی گرچه کم بود ....

[ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ صفورا ]
1 2 3 4 5 ... 11 >>
.: Weblog Themes By Iran Skin :.