X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56722







چند روز پیش طبق معمول شب قبلش تا ۲ بیدار بودمو به سلامتی صبح خواب  

موندم ساعت ۷:۳۰بود که بیدار شدم 

خواستم بیخیال مدرسه شم که حیفم اومد گفتم یه ماه دیگه باید کلا با مدرسه خدافظی  

کنم اینه که با آرامش کامل صبحانه خوردمو لباسامو عوض کردمو پیش به سوی  

ایستگاهه اتوبوس هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که اتوبوس اومد خودمو بهش  

رسوندمو طبق معمول رو صندلی اول نشستم ...

 

به ساعتم نگاه کردم ۸ و ۵ دقیقه بود یه دفعه یاد عشقم افتادم که همیشه همین موفعها  

میره سرکار با خودم گفتم وااااای چه خوب میشه وسط راه اونم تو ایستگاه باشه و 

 ببینمش دل تو دلم نبود که زودتر برسم به ایستگاهه جای خونشون...  

با اینکه میدونستم اگه منو ببینه از اینکه دوباره با بی خیالی دارم میرم مدرسه ناراحت  

میشه دعوام میکنه و حسابی تو پرم میخوره اما همه اینا می ارزید به اینکه حتی شده 

واسه چند ثانیه ببینمش 

 

خلاصه اتوبوس داشت از جلوی کوچشون رد میشد و منم از پشت شیشه نگاهم توی 

 کوچه بود وای اون عشق منه که داره میاد اینقد خوشحال بودم که تا اتوبوس نگه   

داشت مثل گلوله اومدم پایین واین طرف خیابون روبه روی مسیری که داشت  

 میومد واستادم منتظر شدم تا ببینم کی متوجه نگاه من میشه اون هر لحظه به من 

نزدیک و نزدیک تر میشد  

 

بلاخره وقتی به وسط خیابون رسید منو دید تعجب کرد من..!! اینجا...!!! این وقت روز...!! 

   

اومد نزدیکم مثل همیشه با صدای لوسش و اینبار با تعجبی توام با اون بهم سلام کرد 

تعجب نکن....خودمم.... خواب موندم   

 مثل همیشه اهمیت ندادن من به مدرسه رو مسخره کرد اینبار غر زدناشم دوست داشتم  

چند روزی بود که فکر میکردم دیگه مثل روزای اول احمقانه دوستش ندارم اما دیدم  

 نه هنوزم همون کله شق سابقم که که بجز اون هیچی واسم مهم نیست 

 

پ.ن:کی بشه که بفهمی اول و آخر زندگیمی و جز تو هیچی این دنیا واسم مهم نیست 

ولی خودمونیم ها فهمیدی و به رو نمیاری!

  

[ پنج‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.