X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56722







دیروز خیلی روز بدی بود همش مثل چی درس خوندم امروزم از ساعت ۴ صبح  

 بیدار بودم ۲ دور کتاب فیزیک رو خوندم آخرشم رفتم گند زدم برگشتم  

 یه سوالای مزخرفی بود که اصلا میموندی طرف عقده ای بوده اینارو در آورده ..  

 

ساعت ۸ امتحان داشتم ساعت ۱۲ رسیدم خونه... 

 خسته و هلاک فقط دوست داشتم بخوابم .... 

 در خواب به سر میبردم که یه دفعه از صدای ویبره ی گوشیم از خواب پریدم مونده  

 بودم الان صبحه!! شبه !!! گوشیمو واسه چی کوک کردم؟؟؟ نکنه امتحان دارم!! 

 گوشیمو برداشتم دیدم تویی هنوز گیج بودم...آخیش خیالم راحت شد.... 

 

بلاخره جواب دادم از صدای ماشینایی که از تو گوشی صداش میومد فهمیدم آها تو  

 داری از سرکار برمیگردی پس الان شبه .... 

 خلاصه حالا تو هیچوقت اون موقع زنگ نمیزدی هی منتظر موندم ببینم دلیل زنگ  

 زدنت چیه 

 بلاخره بعد ۵ دقیقه حرف زدن درباره دل تنگی و این حرفا میخواستی بگی که  

 واسه عروسی ای که دعوتم میخوای کادو رو تو بخری!!!! پول آرایشگاه منو  

هم تو میخوای بدی؟؟؟؟؟!!!  

 باشه..... 

 خواب از سرم پرید   

 نمیدونم عمه ی من بود دیشب میگفت تو امتحان داری عروسی نرو و..... 

 ما که آخرشم از جنس شما پسرا سر در نیاوردیم.....  

 

ولی این وسط از یه چیز خیلی خوشم اومد اینکه وقتی از خواب پریدم مامان تلفن  

 خونه رو  کشیده تا من راحت بخوابم.... دستش درد نکنه ... 

هیچوقت یادم نمیره یه هفته مامان اینا رفته بودن مسافرت کل یه هفته شبا و ظهرا  

 تلفن رو میکشیدم و گوشیمم رو سایلنت راحت میخوابیدم ....  

[ دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.