X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56701







سلام حالتون چطوره؟ خوش میگذره؟  

دیروز مامان اینا از مسافرت برگشتن و روزای عذاب آور تنهایی تموم شد .  

توی این مدت زندگی مستقل رو تجربه کردم از غذا درست کردن گرفته تا بانک رفتن 

 و ....   

 

تجربه ی  خیلی خوبی بود اما درد تنها بودن باعث میشد که من حوصله ی انجام دادن  

هیچ کاری رو نداشته باشم و توی این چند روز سه بار حالم بد شد و کسی نبود که  

پیشم  باشه و هوامو داشته باشه .....  

 

صبح ها کسی نبود که منو با پسوند جون از خواب بیدار کنه کسی منتظرم نبود تا از 

 مدرسه بیام و کلی باهاش درد و دل کنم کسی نبود.........  

در کنارشم کسی نبود بگه چرا وسایلاتو جمع نکردی کسی نبود بگه اینقدر پشت  

کامپیوتر نشین کسی نبود.......   

 

شاید تنها انرژی که من طی این روزا گرفتم این بود که از شجاعتم تقدیر شد و خالم  

گفت تو باید رییس کلانتری بشی آخه من با شجاعت توی خونه ی بزرگ و تاریک در 

 حالی که همه ی درا باز بود و حتی درب اصلی خونه قفل نبود ریلکس زندگی  

میکردم  و میخوابیدم حتی میخواستم یه فیلم ترسناک از دوستم بگیرم یه شب نگاه کنم  

ولی خب دوستم به نظر خودش بهم لطف کرد و اون فیلمو نداد.......   

 

 

حالا فکر کنین این تنهایی تموم شد ولی من شبش خواب دیدم که دانشگاه شهر دیگه قبول شدم یه جورایی خواب نبود که کابوس بود....  

خب من توی این مدت به این نتیجه رسیدم که نمیتونم تنها زندگی کنم باید حتما یه نفر پیشم باشه و دوستم داشته باشه .

[ چهارشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.