X
تبلیغات
رایتل

شاعرانه
خاطرات..شعر.. دل نوشته..
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 56701







امشب بعد افطار توی فکر بودم که یه دفعه یاد حافظ افتادم ، گفتم پست ایندفعه 

 رو با شعر حافظ شروع کنم

اول یه فاتحه خوندم بعد چشمامو بستم و کتابو باز کردم این دو بیت اول صغحه  

نوشته شده بود

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت                  

کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این  گدا  بین  که  چه  شایسته انعام افتاد

دیشب مثل هر شب رفتم توی حیاط خوابیدم نزدیکه سحر بود که از خواب پریدمو  

یه حشره رو جای نشیمنگاهم حس کردم چشمتون روز بد نبینه حشره منو نیش زد  

و فرار کرد ....

تا همین الان جای نیشش درد میکنه پریشبم که دل درد داشتم وقتی توی حیاط دراز  

کشیده بودم یه سوسک همش از کنار من رد میشد حتی وقتی داشتم توی حیاط دور 

 میزدم که شاید دلدردم خوب بشه بازم سوسکه همراهم بود

چند شب پیش هم موقع سحر از خواب پریدم دیدم رو دستم یه حشر است داره  

دستمو میخوره هر چی نگاش میکردم از رو نمیرفت آخ که چقدر دستم به خارش 

 افتاده بود

جالبه با اینکه تموم حیاط رو سمپاشی کردم اما حشره ها هنوزم تنهام نمیذارن....

عجب دوستای خوبی هستن...

[ چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ صفورا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.